مثل بادی که بوی گندم زار می دهد
دستهایم
موهایت را به یاد می آورند
و مثل نانی که بوی تنور می دهد
آغوشت را به یاد می آورم !
من در کدامین پس کوچه ی ذهنت
جامانده ام
که به یادم نمی آوری !؟
( سرزمین من )
من عشقم را
در سرزمین تو یافتم
سرزمین اندوه ودلدادگانی که
دلهاشان را ،کنار امام زاده ها چال کرده اند
و دخترکان معصومی که
دوشیزگیشان را با غرور فریاد میزنند
و لبهاشان در عطش بوسه ای
از هزار کویر گذشته است!
در میان هم رقصانی که
تو را زیر قدمهاشان
لگدکوب میکنند
وبرادران همبندم
که با طناب ایمانشان به دار آویخته می شوند!
من عشقم را
سرزمینم را
در چشمهای تو
دستهای تو
وتن پاره پاره ی تو،یافتم
جایی که استحقاقش را داشتم!
«خود خواه کوچولو»
خود خواه کوچولوی من!
که معشوقه هات را سر می بری
کوچه های رابطه مان تاریک است
و چراغ روشنفکری ات
کاری از پیش نمی برد!
معصومیت لبخند ها را
بی کسی نگاه آئینه برده است
و تاول های صدا
در حنجره ام بی تابی می کنند!
ریشه هایم را هراسناک
درون خاکی فرو برده ام
که می دانم، بیشتر از یک گلدان است
تنها خون معشوقه های توست
که گل خواهد داد!
خود خواه کوچولوی من!
آخرین معشوقه ات را نیز به خاک بسپار
پیش از اینکه
کوچه های رابطه مان را در تاریکی
رفتگران آب و جارو کنند!
حرف نازکی ست ، برخواهم گشت
ودرنیستان چشمانت
دیدبانی خواهم داد
کسی گفت آب
من تشنه برگشتم .
آن طرف پشت پرچین بی خیالی
دختری باشلیته ی قرمز
غازهایش را از چرا برمی گرداند .
حرف تازه ای نیست
من همیشه برمی گردم
فکرهای روشنت اما
از آن من نمی شود.
همه راه های جهان
به استوای دیدار تو ختم می شوند!
پاهای برهنه ام نگران نیامدن اند
زمین زیر پایم عرق کرده است
من گم شده در مزرعه ی دور آفتاب
به آینه می اندیشم
همه ی روزها درمن پراکنده اند
همه ی تو در من!
من گم شده در خویشتن خویش
به استوایی ترین منطقه در زمین خواهم رسید!
«خاورمیانه»
شب به لنگری در چشمانم آویزان است
و شهر به لنگری دیگر،در چشمانم
خاور میانه ام
و از خون زنان و کودکانم
سیراب!
تو می خواستی
در اهرام ثلاثه ، به خاکم بسپاری
من در میدان لوءلوء
برایت آواز می خوانم
معصوم می شوم و به زیارت خونین چشمانت
دخیل می بندم
فرقی نمی کند
تو می خواهی
شب برای همیشه
به لنگری در چشمانم
آویزان بماند!
هزار کلمه در ذهنم
برایت پرسه می زنند
بی هیچ شباهتی!
چای می خورند،سیگار می کشند
سرفه می کنند
و مدام گیج روزهای نیامده
به تفکرم سنگ می زنند!
شب که می شود
بیداری کلمه است
صبح، گنجشکها روی طناب دار
نیامدنت را جیغ می زنند!
تقدیم به شاعری بزرگ(احمد شاملو)
(ابراهیم در آتش)
درختان پرندگانشان را ازدست دادند
آنچنان که برگهاشان را
آفتاب پنجه های طلایی اش را از زمین دریغ میکند
آنچنان که تو دستهایت را، از زندگی ام!
بعد از تو
من شب را با تمام ستارگانش بوسیدم
وبه زمین زیر پا بخشیدم
زیرا خدای من
ستارگانش را از دست داد
وبی اسب به میدان های جنگ سرازیر شد
که درختان را آتش بزند
تاابراهیم را در آتش بسوزانند!
فقط کمی
فقط کمی یادت باشد
تو با عاشقانه های زنی که دوستش داشتی
مرا
با عاشقانه های مردی که دوستش دارم
در جنوبی ترین قسمت نقشه ای بی تصویر
برگرده های تاریکی ریگهای داغ تابستان
ترک کردی
وشب را
برآسمان چشمهایم گلوله باران کردی
بدون دستمالی برچشم!(آخرین صخره)
بانوی هزار ساله ی من خفته است
و من بوی شیر را
از پستان های ناشکیب روز شنیده ام!
نفس میکشم هفت خط روزگار را
هزار دخمه ی تو در تو
از پس آخرین طلوع
در من رسته است!
صبور صبور
پیچش دست های تو
در انبوه سیاه آبشار زندگی
که بر فرق من افتاده است!
قامت راست کن
اینک من ایستاده ام
بر آخرین صخره
تا نظاره کنم
طلوع تو را!