سال نو مبارک

تاريخ نشست:1/1/1387
اعضا ء:آقاي نظام الدين مقدسي،آقاي مهرزاد مقدس،آقاي دلاور ايزدي،خانم فرزانه ابراهيمي،خانم فائزه خادم،خانم فاطمه مصدق،خانم سميه قادر پور،خانم فريبا شهرياري
شعرهاي خوانده شده:
فريباشهرياري:
به سر شب آويخته ام
هواشناس.....
شرق شرق دور خانه تان
کمي مه ميبارد
اين روزهازنگ ميزنم
به هيبت يک آدم آهني
سياوش به خودت افتخار کن
فرزند بزرگ شاهنامه ي من
پدرت خيال روزهايي که کمي مه ميبارد
آدم آهني شده ام برايت
چاي ميريزم
راه ميروم برايت
ميميرم برايت
لولاي لبهام زنگ زده
مثل هميشه نمي توانم برايت....
دوستت دارم
سياوش باخودت چتر بردار
هواي شاهنامه اين روزها مه ميبارد
زنگ ميزنم
الو الو
سياوش.....
........................................................................
سميه قادر پور:
مرد من،با اينه هاي شکسته
از لجنهاي لجنزار
با طناب فرسوده ي افکارش
به روي صخره هاي نشسته در تخيل خيس دريا
تور ميبافد
براي باله هاي هوييت احساسم
مردمن،تفنگ تعصب در دست
پاسباني ميکنداز
دايره ي سرخ اختيارات
مردمن،بالا رفته از درخت سيب
سنگ ميزند به شيطان وسوسه ي حوا
وکپک زده در غرور مردانگي اش
فرشته مي خواهد از غرايز حيواني من
به تاوان تاولي طويل
ورم کرده در
انتهاي هوسي خاکستري
ومن گريخته از تورهاي بندگي
با طعمه هاي اوراق بهادار
کماني مي کشم
طولاني تر از شعاع تصاحب
و فاصله ميگيرم از بهشت
بدون سيب
بدون آدم
بدون پرگار
فرزانه جمالي:
آسمان آبي و دريا ساکت
وکسي ايستاده در کنار ساحل
که در عمق نگاهش
انگار هزار حرف نهفته دارد درون قايق
قايق روان بر روي موجي آرام
خود ره به سوي ساحل هستي نمايان
او تلخ وشيرينهاي خود را درون قايق گذاشته
اين قايق سکسته که کوله بار خود را به سوي ساحل
هستي کشانده
و اين بار
آرام نخواهد گرفت
قايق به روي موجها
پائين و بالا ميرود
از حادثه مي گريزد
انگار در پهناي وسعت دريا
قايق به روي آب سرگردان
از دستهاي وهوي طوفان
.................................................................................................................................................
کمال الدين قلي پور:
(نبرد)
هاي آدمهاي مانده در ماترياليسم مفرط
مانده در تفکر تزلزل تدين
کوه هاي شرق آبستن طلوع اند
و سربازان خورشيد
شمشيرهايشان را دائم تيز مي کنند
منطق اگر حکم نکند
شمشير و خون دوستي شان را دوباره ثابت خواهند کرد
...............................................................................................................................................
دلا ور ايزدي:
(خوابهاي کودکيم)
پري زاد قصه هاي دلتنگيم
ثانيه ها و دقيقه ها را
بعد از رفتنت
گم کرده ام!
ستاره ي خاموش آسمان ديدگانم
نيستي
باور کن
بعد از من/من/بعد از تو
نيستم!
روياي خوابهاي کودکيم
به اندازه ي بوسه بازيهاي قرارهايمان
دوستت دارم!
دليل بودنم!
دير آمدي و زود رفتي
آنقدر زود که حول حولکي
گذشته ي خاکستري مان را با خود برد
به تداوم بودنمان در آخرين قرار
رويا هايم را
بار سيماني از آه وافسوس
به هم مي بافد!
..........................................................................................................................................
سميه قادر پور:
مرده هاي عمودي
عصرهاي پنجشنبه
با شاخه گلهايي خشک
بر سينه گورستان
زنده بودنشان را جشن مي گيرند
ومن خسته از قيام گلهاي اقاقي
اعتقادات خشکيده تن ام را
به روي مقبره ها مي کارم
........................................................................................................................................
در نشست اين هفته دو داستان از خانم فائزه خادم و آقاي مهرزاد مقدس نيز خوانده شد که به زودي در اين وب خواهد آمد!
موفق باشيد!
نظر بدهيد!
داستاني ازسميه قادرپور. 26/10/86
"به نام خدا" "ساعت ها و ترمينال"
از ميان صداهاي هميشگي با عجله به طرف صف هميشه ايستاده ما آمد . تا حالا نديده بودم اش . باراني بلندي پوشيده بود. دانه هاي برف ريز ريز در يقه باراني اش خودکشي مي کردند و در مراسم سوگواري آنها تمام لباسها گريه مي کردند. زير چتر آهني من پناه گرفت . دستهايش را بهم ماليد و به دهانش نزديک کرد . نفس گرمي کشيد. سرش را به چپ و راست چرخاند. درست مثل گربه ي خيسي که شبهاي باراني خودش را به من مي ماليد . ازسردي برف چندش ام شد . دستکش دست راستش را با دندانهايش بيرون کشيد. گوشي تلفن ام را برداشت. و من با صداي بوقي ممتد به او سلام دادم . آرام دکمه هاي شماره گيرم را فشرد مثل آدم آهني داستان " جادوگر شهر از " ، نياز به روغن کاري داشت.صداي تيک و تاک ساعتش مثل سگي وحشي پارس مي کرد . بخار هاي آب همانند ارواح مردگان از دهن اش به سوي آسمان مي رفتند. معلوم نبود چند قرن توي اجساد متعفن شان حبس بوده اند. بويش داشت من را خفه مي کرد. نبض قلبم شروع به زدن کرد.
"معلومه کجايي؟ دو ساعته اينجا توي سرما دارم سقط مي شم . هرچه اون موبايل لعنتي تو رو مي گيرم يا مشغول مي زنه يا هم در دسترس نمي باشي"
" اول سلام . بعد هم اتوبوس توي برف گير کرده . دارن جاده رو پارو مي کنن. کجايي عزيز؟"
"مي خواستي کجا باشم ! سر قبرم. که اونم تو و بقيه دخترا توش دارين مي... "
" مگه قرار نشد ديگه از اين حرفا نزني!"
"ببخشيد شازده خانوم که نمي تونم وقت عصبانيت شاعرانه برات بلغور کنم. حالا کي اون صاب مرده راه مي افته؟"
" چيزي ديگه نمونده تا يک ساعت ديگه مي رسيم . تا اون موقع يه جوري خودتو سر گرم کن."
" چشم . تا اون موقع هم من نمايشنامه زيباي خفته رو بازي مي کنم. يا ... اصلا مي خواي براي مسافرا تکنو برم ؟ چطوره؟"
" زياد سخت نگير. خيلي زود مي آم و ما همديگه رو مي بينيم . من که از همين حالا دارم لحظه شماري مي کنم."
" مي بينمت . ديگه دير نکن."
با گوشي شترق زد توي گوشم. لنگه ديگر دستکش را هم بيرون آورد و هر دو را مچاله کرد توي جيب اش .موش دستهايش از ترس گربه اي نامرئي به سوراخ جيبهايش پناه برد. شروع به دويدن کرد.
از ميان صداهاي هميشگي با عجله به طرف صف هميشه نشسته ما آمد. سالن شلوغ تر از هميشه بود. افکار ها و صدا ها با هم کشتي مي گرفتند و سکوت بي ثمر صوت پايان را مي زد. بلندگو ها نام شهرها و ساعت حرکت اتوبوس ها را جار مي زدند. و مردم مثل گله هاي بي چوپان به اين طرف و آن طرف مي رفتند. هر از چند بار سگ راننده مي آمد و چندتا از آنها را به چراگاهاشان مي برد.
خودش را توي آغوش منتظر من غرق کرد. گلوله هاي بازيگوش برف خود را از سرسره موهاي بي جانش مي سراندند و آرام روي دستهاي من از شور و شوق آب مي شدند. سپس يواشکي از ميان شيارهاي کمر و شکمم به بطن سراميک سرک مي کشيدند.
به ساعت مچي اش نگاهي کرد و با خود گفت:
" هيچوقت نتونستم اين لجباي دقيقه ها رو درک کنم يا اينکه منطق درستي براشون پيدا کنم . درست وقتي مي خواي يه تکوني به خودشون بدن لامذهبا خودشونو مي زنن به موش مردگي . هر وقت هم که مي خواي دندون رو جيگر بذارن مثل گلوله در مي رن. حالا هم که مي خوام يه تکوني به خودشون بدن تا من شر اين دختره کنه رو از سرم وا کنم،موس موس مي کنن. شايد بهتر بود اصلا نمي اومدم. اما نه، بايد هر تور شده اين اجوزه ميترا صفت رو، که خودشو برام تيکه پاره مي کرد مي ديدم و بعدشم يه اشکالي ازش مي گرفتم. چه مي دونم ،مي گفتم دماغت گنده اس، مي گفتم دستات درازه،خلاصه يه کاريش مي کردم. من که دروغاي گنده تر از اينشو گفته بودم. ولي مثل اينکه اين ثانيه ها مي خوان يه چيزي رو توي دادگاه مسخره شون محکوم کنن."
تلوزيون بزرگ بالاي سالن با صداي نا مفهومش داشت وز وز مي کرد. چشم هايش را به تلوزيون تسليم کرد. پسر سر به زير، به ماهي هاي توي حوض نگاهي کرد. دختر روي لبه حوض نشسته بود. پسر خم شد و دست راستش را به درون آب حوض برد. دايره هايي بي انتها صورت دختر را شستند و خاطره نگاه اش را با خود به اعماق آبها بردند.دختر منتظر بود تا چيزي بشنود. پسر مانند لال ها روي حوض خم شده بود و مثل تنديس هاي قيصران رومي، با همان ژست جاه طلبانه و احمقانه اش، دستش را در آب حوض فرو کرده و قصد خفه کردن ماهي ها را داشت. آهنگ ملايم و خفه کننده اي ،سکون آنها را تاييد مي کرد.
با عصبانيت گفت:خب بنال ، بي پدر!
پسر رو به دختر کرد و لبخندي بي سرو ته بر لب گذاشت. دختر هم که همه چيز را پيشگويي مي کرد ، با لبخندانه اي مزخرف جوابش را داد.
با نفرت گفت: کره خراي احمق! اين ديگه چه جور خواستگاري کردنه؟! اگه راست مي گين وقت توي رختخواب تمرگيدين اينجوري مثل مجسمه بهم زل بزنيد.
به ياد دوست دخترش افتاد. خودش را کنار حوض ديد و يک دختر که خود را در ملحفه اي مخفي کرده بود. هيچ تصويري از او در آرشيو ذهنش نداشت . دو چشم خالي و يک خط دماغ روي ملحفه کشيد . سپس يک دهن . لب را بيشتر از همه دوست داشت. ترجيح مي داد زني داشته باشد که به جاي دماغ و چشم ، لب داشته باشد.
"سلام خانم. حاضري با من ازدواج کني؟ روزا من تحملت مي کنم و شبا هم تو.چي مي گي؟"
دهان نقاشي شده جر برداشت و دختري لخت و بدون سر از آن بيرون آمد.
نگاهي به ساعت مچي کرد. هنوز چهل و پنج دايره شصت ثانيه اي باقي بود. توي اين چهل و پنج دايره چقدر مي شد مي شد گيج زد؟ از هندسه متنفر بود.
از توي آغوشم سريد و من هنوز جاي گرم بدنش را به دور تن برهنه ام پيچيده بودم. سيگاري خيس را از جيب باراني بيرون آورد . ميان دو انگشت اشاره و مياني گرفت و به لبهايش قلاب کرد. فندک را از جيب شلوارش بيرون آورد و سيگار را بر روي لب آتش کرد. آتشي در مزرعه بي حاصل چهره اش افتاد. سيگار بد مي سوخت . مثل مرده اي که جان به ازرائيل نمي داد.
مردي باراني پوش با عصبانيت به من نزديک شد. سيگار نيمه خورده اش را روي سر سوراخ سوراخم له کرد. کوچکي گرم شدم. لگدي به تن استوانه اي و سنگين ام زد . با لبخند گشاد روي پوست شکمم، متنفرانه بدرقه اش کردم.با احساس نفرتي که دکمه شده بود روي پيشاني اش در ميان منتظرا ن به راه افتاد. از اين سالن به آن سالن.
رو به روي دکه کتابفروشي ايستاد. يکي از کتابها را برداشت و با کفه دستش آنرا وزن کرد. قيمت پشت جلد را با تعجب نگاه کرد . غرلند کنان گفت:
"چه آدماي احمقي پيدا مي شن ! پول مي دن و يه مشت چرنديات يه آدم خل مشنگ رو مي زنن زير بغل و اسم خودشونو هم مي ذارن روشن فکر. يه مشت پول قلمبه از صدقه سري سقط شدن پدر و پدرجدشون بهشون رسيده نمي دونن چه جوري حيف و ميلش کنن.چندتو بدبخت هم مث من و بدبختر از من، مي شيم توله سگاي يه باباي مفنگي که براي يه لقمه نون جلوي هر کس و ناکسي بايد دم بتکونيم . و با اين تراژدي به خواب بريم که چرا پولدارا پولدارتر و فقيرا فقيرتر مي شن.اون وقت اين آدماي روشن فکر شکم گنده به نمايندگي از ما شکم گنده تر مي کنن و جايزه فلان جشنواره رو مي گيرن. تنها چيزي هم که به ما مي رسه يه مشت همدلي و دلسوزي طلبکارانه است که يک شب هم شکممون رو سير نمي کنه. اي توي... بي پدر مادرتون"
دلش مي خواست يک نفر به حرفهايش گوش مي داد . فقط يک نفر . شايد يک نفر که سراپا سفيد پوش بود و قرار بود تا چند دقيقه ديگر متولد شود.کتاب را سر جايش پرت کرد.
نسشت . بلند شد . آمد ، رفت، آمد ، بلند شد ،نشست...هر چه به لحظه ديدار نزديکتر مي شد احساس مي کرد به زمان بيشري نياز دارد.آمادگي رويارويي با دختري که آنهمه دروغ تحويلش داده بود را نداشت. اگر او را مي ديد بي برو بر گشت از عذاب وجدان دماغش آنقدر دراز مي شد که ديگر هيچوت نمي توانست لبهاي او را ببوسد .
بايد تا دير نشده بود فرار مي کرد. پاهايش با کف سالن يکي شده بود . هنوز که روز حساب نشده بود که پاهايش به او خيانت مي کردند و عليه او منتظر شهادت بودند. با آن صفحه هاي بزرگ، زياد نمي توانست دور شود. انگشتان توي جيبش را امتحان کرد. نه، آنها هنوز مثل شواليه هايي وفادار آنجا آماده خدمت بودند.دست چپش را از توي جيبش بيرون آورد و با ساعت مچي چشم در چشم شد. ساعت به ناگاه حلقه اي شد که مدام تنگتر و تنگتر مي شد . صداي تيک وتاک خفه کننده اي خرخره رگهايش را مي جويد. دستش کبود شد. خون زير ناخن هايش خشکيد . پوست دستش ترک برداشت. و گوشت قرمز از روي استخوانهايش کم حجم و کم حجم ترشد. انگشت کوچک و انگشت انگشتري، با تيک و تاکي شکافتند و افتادند کف سالن.سه انگشت ديگر شروع به چرخيدن کردنن. تيک تاک . تيک تاک.
مسافري بي احتياط پا گذاشت روي انگشتان کف سالن و به او تنه زد ."ببخشيد آقا"
پاهايش از جا کنده شد. با عجله دستش را به درون باراني برد . به طرف دستشويي مردانه دويد. رو به رو آينه خود را وارسي کرد. صورتش سر جايش بود . جرات نداشت دست چپش را از زير باراني بيرون بياورد. احساس گناه کرد همانند زني که فرزندي نامشروع را در شکم برآمده اش پنهان مي کند. با دست راستش آب سردي به صورت رنگ پريده اش زد. سيلي بر مزرعه سوخته چهره اش افتاد. تمام بدنش لرزيد. دستش را تا آرنج توي جيبش تا زد .و هراسان خود را به حياط بزرگ ترمينال رساند.
اتوبوسي کنار سکوي 0 - 0 از نفس افتاد. و مسافران همانند تخم هاي ماهي که از کيسه مادر به درون آب مي ريزند، به درون هواي چاييده ترمينال سرازير شدند. نمي شد باور کرد اينها همان انسانهاي کسل و بي حال چند لحظه قبل هستند که به کنده هاي بريده درخت مي مانستند که سالها به روي هم انبار شده اند.
قلبش ناجور مي زد. احساس دانشجويي را داشت که تازه وقت امتحان فهميده بود که کتابش را اشتباهي خوانده است. يا مانند بازيگري که پيش از فيلم برداري از او خواسته باشند يک ديالوگ هزار صفحه اي را از بر کند. بايد تمرين مي کرد که چگونه به او بگويد که دوستش دارد . او تنها کسي بود که مي توانست در کنارش براي هميشه با يک دست و يک ساعت خوشبخت باشد .
قرار بود چندتا آدم از آن جعبه مستطيلي قي شوند؟ نکند مسافرها از در جلو پياده شده و دوباره از در عقب بر مي گشتند و يک چرخه بي سر وته درست مي کردند؟! برف ها از شدت حرارت متصاعد شده از بدنش آب مي شدند و مثل باران بر او فرو مي ريختند.
دختري سفيد پوش از پله هاي اتوبوس پياده شد . شاخه رز قرمزي در دست چپش بود. . چترش را باز کرد و به دور و اطرافش چشم پاشي کرد.
ايستاد تا مطمئن شود که خودش است . صداي او را به روي چهره اش نصب کرد.بله خود خودش بود. پشت سر دختر پسر جواني پياده شد و با لحني مودبانه گفت:" شما منتظر کسي هستيد؟"
دختر نگاهي به دست چپ جوان که در جيب پالتو پوستش بود کرد و لبخندانه اي تحويلش داد.
لرزه اي در مزرعه سوخته و سيل زده چهره اش افتاد و با تيک و تاکي دو نيمه شد. و او در چشم هاي تا به تايش دختر سفيدانه اي ديد که خود را در ملحفه هاي برف ناپديد کرد.