(آسمان سربي )
آسمان سربي خيالم
بي خيال باريدن
وسلولهاي خاکستري و مبهم ذهنم
در انزواي خويش مرده اند
کفشهايم جفت نمي شوند/کفشهايم جفت نمي شوند
و پاهايم را ياراي گريختن همراهيشان
کجاست
آسماني که مرا
با ترانه هاش کوک کند
وکوچه هاي ذهنم را
رقص نور،خيرات
اينجا
روي سنگ فرش هيچ خياباني
حبابها را مجال رقص
و پرده هاي چروکيده ي نگاهم را
مجال نگريستن نيست!
اينجا
شروع باران هاي شبانه ام
يه خاطر دلي که
لنگر گاه خيال تو
وکشتي شکسته اي
که هر چند وقت يک بار
پهلو ميگيرد
کنار ساحل سوخته ام
تا سر از انزواي خويش در آورد
آسمان سربي ام!